تبليغاتX
مهندسی ادبی
مقالات علمی , ادبی و هنری و گاهی حرف دل
 عشق

عشق

سخن عشق تو بی آن که برآید به زبانم
رنگ رخساره خبر می‌دهد از حال نهانم


گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
بازگویم که عیانست چه حاجت به بیانم!


هیچم از دنیی و عقبی نبرد گوشه خاطر
که به دیدار تو شغلست و فراغ از دو جهانم


گر چنانست که روزی من مسکین گدا را
به در غیر ببینی ز در خویش برانم


من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم
نه در اندیشه که خود را ز کمندت برهانم


گر تو شیرین زمانی نظری نیز به من کن
که به دیوانگی از عشق تو فرهاد زمانم


نه مرا طاقت غربت... نه تو را خاطر قربت!
دل نهادم به صبوری  که جز این چاره ندانم


من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
که به جانان نرسم تا نرسد کار به جانم


دُرَم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
نگهی باز به من کن که بسی دُر بچکانم


سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم
که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388  |
 چوب بست باغ ها

چوب بست باغ ها

چون بهار آمد به گوشم گفت آوای سروش
دامنی از گل فراهم کن چمن شد لاله پوش
 چهره ی مرداب ها ایینه ی مهتاب هاست
از دل جنگ نوای مرغ شب اید به گوش
 جرعه نوش از جام لاله هر طرف پروانه ها
ارغوان و یاس و نسرین در صلای نوش نوش
ناز معشوق از نیاز عاشقان بالا گرفت
گل به کار دلبری بیچاره بلبل در خروش
چوب بست باغ ها چون دلیری سرمست ناز
گیسوانی دلربا از نسترن دارد به دوش
می رود در حجله بلبل غنچه گرم دلبری
 از دو سویش لاله و مریم به سان ساقدوش
چشم را در کوچه ها وا کن گل نرگس نگر
مست تر از آن نگاه دختران گلفروش
گر سها بر من بتابد هره نور سهیل
گل برآرد از دلم لبخند سامان و سروش

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه ششم فروردین 1388  |
 
 DSC01108.JPG
|+| نوشته شده توسط مصطفی در سه شنبه چهاردهم آبان 1387  |
 وصال شيرازي

زندگینامه وصال شیرازی

ابواحمد محمد شفیع ملقب به میرزا کوچک فرزند محمد اسمعیل متخلص به وصال از شعرا و ادیبان و خوش نویسان معروف شیرازی عصر خویش بود. وی از ابتدای جوانی از کار دولتی کناره گیری کرد و به آذربایجان رفت و سپس به شیراز بازگشته دختر میرزا عبدالرحیم شاعر شیروانی را به زنی گرفت. از این ازدواج، وصال شیرازی در سال ۱۱۹۷ به دنیا آمد.میرزا شفیع شیرازی، معروف به میرزا کوچک و متخلص به «وصال» را نیز یکی از بزرگترین شعرای عهد فتحعلی شاه و پسرش محمد شاه می شمارند. وصال علوم متداول زمان خود را نزد دانشمندان عصر، از جمله میرزا ابوالقاسم سکوت، از عرفای نامی، فرا گرفت و نوشتن انواع خط را آموخت و در سایه استعداد ادبی و خط خوب و آواز خوش به محافل انس راه یافت و نخستین اشعار خود را با تخلص «مهجور» تنظیم کر.. دیری نپایید که وصال یتیم شد و پدر مادرش سرپرستی او را برعهده گرفت. پدر مادر نیز پس از دو سال درگذشت و تربیت میرزا کوچک را خالوی او میرزا عبداله تکفل نمود. میرزا عبداله خطی متوسط داشت و از راه نوشتن قرآن امرار معاش می‌کرد.وصال چون به سن تمیز رسید به درویشی و فقر مایل گردید و در طلب مردی کامل بود تا دست ارادت بدامان میرزا ابوالقاسم سکوت زد.وصال با وجودی که سلاطین و فرمانروایان به منادمتش راغب بودند کمتر گرد این گونه مجالست‌ها می‌گشت و از راه کتابت قرآن مجید نیاز مادی خود را برطرف می‌ساخت. وی به فرزندان خود می‌گفت شعر نیکو صنعت است ولی شاعری حرفه زشتی است زیرا آن دریایی از دانش و فنی از حکمت است و این نوعی گدایی . هنگامی که فتحعلی شاه برای بازدید خطه فارس به شیراز رفت، مکارم و فضایل وصال را شنید و وی را به حضور طلبید. وصال قرآنی را که با هفت نوع خط نوشته و در تذهیب و تجلید آن هنرمندی بسیار به کار برده بود، به شاه تقدیم کرد و قصیده ای نیز خواند
گویند شاه وصال را به اسراف در کسب کمال ستود و دو هزار تومان صله داد و سالیانه مبلغی نقد و مقداری جنس مستمری برای وی تعیین کرد..در سن شصت و چهار سالگی چشمش بهآ مروارید مبتلا شد و یکسال نابینا بود. پس از آن طبیبی از کرمانشاه چشمش را میل زد و چشمش معالجه شد. وصال چنان به مطالعه عشق داشت که بعد از معالجه چشم فوراً مطالعه را از سر گرفت و همین امر باعث شد مجدداً نابینا گردد. در سال ۱۲۶۲ به رحمت ایزدی پیوست و در بقعه شاه چراغ در شیراز، در جوار مدفن مرشد خود میرزای سکوت مدفون شد.دیوان اشعار وصال نزدیک به سی هزاربیت دارد.

شعر وصال
وصال در فنون شعر استاد است و در عین تقلید از پیشینیان، صفات اصلی بهترین نمونه های شعر کلاسیک را حفظ کرده است. او مثنوی بزم وصال را در بحر تقارب ساخت و داستان شیرین و فرهاد وحشی را، که ناتمام بود، به قدری خوب و استادانه به پایان رساند که هر منتقد دقیق در تشخیص و بیان تفاوت آغاز و انجام داستان، دچار اشکال می شود. استقبال های زیبا و فراوان وی از غزلیات سعدی نیز همه به دقت و اصابت نظر ممتازند. وصال شاعری است مداح و قصیده سرا و دارای همه صفات یک شاعر درباری او فتحعلی شاه و محمد شاه و شجاع السطنه و فرمانفرما و چندتن از بزرگان فارس را مدح گفته است و دیوانش به قول خود او «انباشته از مدح بزرگان است». با این همه او نیز مانند سلف خود، سید محمد سحاب، بیهودگی شاعری درباری را دریافته بوده و از پیشه ای که در پیش گرفته بود رنج می برده است. اندیشه های نو و مضامین بکر یا آزمایشهای مستقل لفظی در دیوان او نمی یابیم و هر چه دارد انعکاس ماهرانه و استادانه ای از سخن شعرای بزرگ گذشته است و بس. با این وصف خواندن اشعار او لذت هنری بزرگی در خواننده ایجاد می کند و هر سطر از اشعارش، بیتی از شعر استادان کهن را به خاطر می آورد. مرثیه های شورانگیز وصال، که به سبک و روش محتشم کاشانی سروده، بر شهرت ادبی او بسیار افزوده است.

 

يك بيت از وصال

زنهار ميازار ز خود هيچ دلي را  

 كز هيچ دلي نیست كه راهي به خدا نيست

و يك شعر از او

کس نیست که گوید به من ای بیهده گفتار

ای زشت به‌گفتار و به‌کردار و به‌رفتار

این پیشه کدام است که در پیش گرفتی

بر دیده دل نشتر و در پای خرد خار

گشتی ادب‌آموز و بدین گونه سیه‌روز

گشتی سخن‌آرا و بدین‌گونه شدی خوار

چندان که ترا کاست هنر، بیش فزودیش

ای بر همه خواری هنرمند سزاوار

مقدار هنر را بفزودی تو به مقدور

او بیش ز مقدور ترا کاست ز مقدار

دیوان تو انباشته از مدح بزرگان

در کیسه نه درهم بودت هیچ نه دینار

امروز چو بازار ادب سرد ببینی

آخر به چه رو گرم بتازی تو به بازار

 

و يك شعر او در باره زلزله شيراز

چه‌پرسی چه‌گویم که این سال چیست

 سی و نه فزون از هزار و دویست

به خاک‌اندر آمد یکی زلزله

جهان روز محشر شد از ولوله

 ز شیراز آن رشک گلگشت حور

 بساط نشاط و سرای سرور

چه شیراز، آن خاک رامش‌فزا

 همه جای شادی و عیش و نوا

 چه شیراز، آن باغ مینو سرشت

زمان خزانش بهار بهش

 از آن شهر بازار و ایوان و کاخ

 بجا ماند دشتی همه سنگلاخ

يك خبر دربار وصال

قرآن کریم و مثنوی مولانا به خط وصال شیرازی که تاکنون انتشار نیافته‌اند به زودی از سوی کتابخانه ملی ایران چاپ خواهند شد.علی اکبر اشعری، رئیس سازمان اسناد و کتابخانه ملی و مشاور رئیس جمهور ضمن اعلام این خبردر حاشیه نمایشگاه یاد یار مهربان گفت: قرآن وصال شیرازی یک اثر هنری مذهبی است.

 

 

  و قران:

و البته شما را به سختي هايي همچون ترس‌،گرسنگي

 و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعت ها

 بيازماييم و بشارت ده صابران را                                                

((سوره بقره آيه 155))

 

 

 

 و اين هم شعر

در این دنیای وانفسا کسی چشم انتظاری نیست

هم آواز دل زارم دراین دنیا نگاری نیست

«کیم من آرزو گم کرده ای پنهان و سرگردان»

خدایا این چرا باید که ما را غمگسار  نیست

شدم بیمار و بی سامان و ایام شبابم رفت

نمی دانم در این دنیا چرا ما را نجومی نیست

الا ای آنکه داری تو در این دنیا هم آوازی

دعایی کن تو ما را هم که ما را هیچ داعی نیست

هر آنکس را دراین صحرا که دارد روزگاری خوش

دعایی خیر دارد پی که او را غم به دامان نیست

غم عالم همه دارد «مصفا» را به دامانش

درا ین دنیای وانفسا کسی چشم انتظاری نیست

 

|+| نوشته شده توسط مصطفی در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387  |
 تولد من و داداش دوقلوم مبارک
تولد مبارک

 

 

 

ما با هم به دنیا اومدیم و باهم هستیم و با هم تولد میگیریم
در واقع ما یکی هستیم

 

 

این ربنا همراه با استاد در ادامه مطلب


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه پانزدهم شهریور 1387  |
 به استقبال ماه مهمانی خدا میرویم با صدای استاد شجریان و شعر مولوی

حلول ماه مبارک رمضان مبارک باذ

 

ربنا و مناجات در زمان افطار در سال 1359 توسط محمدرضا شجریان اجرا شده و این اجرا یه اجرای تمرینی بوده که در دستگاه مثنوی افشاری اجرا شده است.

این دهان بستی دهانی باز شد
کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد
گر ز شیر دیو تن را وابری
در فطام اوبسی نعمت خوردی
گر تو این انبان ز نان خالی کنی
پر ز گوهرهای اجلالی کنی

لب فرو بند از طعام و از شراب

سوی خوان آسمانی کن شتاب

 طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن

چند شبها خواب را گشتی اسیر؟

یک شبی بیدار شو دولت بگیر

 تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای
دان که با دیو لعین همشیره‌ای

 

 

ماه رمضان ramazan ramezan

واین شعر شاطر عباس صبوحی

 روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
   آري افطار رطب در رمضان مستحب است

  روزِ ماه رمضان زلف ميفشان كه فقيه
  بخورد روزه خود را به گمانش كه شب است

  زير لب وقت نوشتن همه جا نقطه نهند
  اين عجب نقطه خال تو به بالاي لب است

  يا رب اين نقطه لب را كه به بالا بنهاد
  نقطه هر جا غلط افتاد مكيدن ادب است

 شحنه اندر عقب است و من از آن مي ترسم

   كه لب لعل تو آلوده به ماء العنب است

 

عباس صبوحى (شاطر عباس):

فرزند محمد على در تاريخ 1275 شمسى در قم متولد شده و در تهران به شغل خبازى اشتغال داشته است، صبوحى شاعرى است لطيفه پرداز و خوش قريحه كه طبع روانش پرده بر روى «بيسوادى» او كشيده است، اين كه كلمه «بيسواد» را دربارهاش استعمال مىكنيم از اين جهت است، كه او شاعرى را ازكسى نياموخته و به مكتب نرفته و استادى نديده است، و بنا بر اشتهار، خواندن و نوشتن نيز نمىدانسته، اگر اين معنى صحيح باشد و باور كنيم كه سواد نداشته و خواندن و نوشتن نياموخته باشد بايد اعتراف كرد كه قريحه او چنان عالى و سرشار بوده كه اين نقص را جبران كرده است، ولى از نظر دور نبايد داشت، كه علاقهاش به شعر و شاعرى او را به شنيدن و حفظ اشعار و غزليات شعراى پيشين وا داشته و همين امر يك مبدء عالى و سرچشمهالهامى براى شاعرى او قرار گرفته است، معروف است كه وقت نان پختن نويسندهاى را كنار خود مىنشانده و در ضمن كار شعر مىسروده و نويسنده معهود يادداشت مىكرده. مردان معمّر تهران او را به خاطر دارند و شيوه كار او را نقل مىكنند. وفات او در سال 1315 شمسى بوده است

|+| نوشته شده توسط مصطفی در پنجشنبه هفتم شهریور 1387  |
 نادر ابراهیمی و کتاب ابن مشغله

سلام امروز مطلبی دارم در مورد کتاب ابن مشغله امیدوارم خوشتان بیاید.

این هم نمونه خطی از نادر ابرا هیمی

یک بار تازه پزشکی از من خواست که برایش یک تابلو (دکتر ...)بنویسم و بیست و پنج ریال بگیرم. نوشتم و بردم تا تحویل بدهم و بیست و پنج ریالم را بگیرم. دکتر گفت ((کتر))ش کج است. من هم کمی عقب رفتم و کمی جلو آمدم و نتوانستم بفهمم کجای ((کتر))ش کج است. اما او تحصیل کرده وبا سواد بودو من کم و بیش بی سواد. ممکن نبود حرف مرا قبول کند.گفتم ((حالا فرض کنیم ((کتر))ش کمی کج باشد. به کجای قضیه بر میخورد؟ تو دکتری مواظب مریض هایت باش چه کار به ((کتر)) کجش داری؟)) اوقاتش تلخ شد و گفت:((به درد نمی خورد.))چانه زد و پنج ریال بخاطر ((کتر)) ازم کم کرد.

این کجی ((کتر))هر گز از خاطرم نمی رود. هنوز هم وقتی تابلو های این همه پزشک را به در و دیوار این شهر بیمار می بینم و به یادآن کتر کج میافتم خنده ام میگیرد.

راستی چرا هیچ مریضی حق ندارد به پزشک بگوید: (( نسخه ای که دادی مرا خوب نکرد.پولم را پس بده! )) یا ((نسخه ات حال مرا فقط کمی بهتر کرد بنا براین نصف پولم را پس بده!)) هیچ میدانید اگر روزی چنین چیزی رسم بشود بدون تردید همه دکتر ها-حتی بیاستعداد ترینشان-به فکر معا لجه ی جدی مریضشان میافتند؟ یعنی قضیه طب و معالجه شکل دیگری پیدا می کند.

..............

توصیه میکنم این کتاب را شما هم بخوانید

((باید ایمان داشت که میتوان بندگی نکرد و زنده ماند.

 به گفت و گو نشستن

گاهی

شاید این ایمان را 

در ما بیافریند ))          نادر ابراهیمی

با نظر خود یاریم کنید. سپاس گذار شما (مصطفی)

و در اخر یک شعر

بیا ای غزالم که از دوریت       

دلم را غبار بیابان گرفت

مثال پرنده پی مادری

سرش را بسوی ستاره گرفت

بیا تا برایت گل افشان کنم

دلی را که ازعشق تو در گل است

دلی را که در انتظار رخت

خیالش بهشت ثریا گرفت

بیا تا که ای دلبر نازنین

ببینم ترا چونکه در این زمین

ندیدم گلی برتر از تو که گل

سرش را ز خجلت به پایین گرفت

بیا ای غزالم که این تن بشست

برای نگاهت دل از جان خویش

ندارد و دارد توان نگاه

ز مستی بمیرد چو دیدن گرفت

بیا که زعشقت دلم آتش است

برای نگاهت دلم سر کش است

ازین آتش خفته در این دلم

((خورشید شعله ایست که در آسمان گرفت))

|+| نوشته شده توسط مصطفی در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387  |
 میرزاده عشقی (در مسلخ عشق جز نکو را نکشند)

منبع کتابی با عنوان (جامعه.فرهنگ و سیاست در اشعار و مقالات سه شاعر انقلابی ایرج میرزا.فرخی یزدی.میرزاده عشقی) به کوشش و اهتمام داود علی بابایی

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی زکشتن مهراس

مردار بود هر انکه او را نکشند

 

ميرزاده عشقي

نامش سيد محمدرضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم کردستاني، در تاريخ جمادي الاخر سال 1312 هـ.ق. مطابق با 1272 خورشيدي در شهر همدان متولد شد. سالهاي کودکي را در مکاتب محلي و از سن هفت سالگي به بعد در آموزشگاههاي الفت و آليانس به تحصيل فارسي و فرانسه اشتغال داشت. او پيش از آنکه گواهي نامه از مدرسه اخير دريافت کند در تجارتخانه يک بازرگان فرانسوي به شغل مترجمي پرداخت و در اندک زماني زبان فرانسه را به خوبي دريافته و به شيريني تکلم ميکرد. دوره تحصيل اين شاعر جوان تا سن 17 سالگي بيشتر طول نکشيد.در آغاز 15 سالگي به اصفهان رفت، سپس براي اتمام تحصيلات به تهران آمد و بيش از سه ماه نگذشت که به همدان بازگشت و چهار ماه بعد به اصرار پدرش براي تحصيل عازم پايتخت شد. هنگامي که در همدان بسر مي برد، اوايل جنگ جهاني اول بود. عشقي به هواخواهي از عثماني ها پرداخت و زماني که چند هزار تن مهاجر ايراني در عبور از غرب ايران به سوي استانبول ميرفتند او هم به آنها پيوست و همراه مهاجرين به آنجا رفت و چند سالي در آنجا بسر برد. در شعبه علوم اجتماعي و فلسفه دارالفنون بابعالي خرد مستمعين آزاد حضور مي يافت. وي اپراي رستاخيز شهرياران ايران را در آنجا نوشت؛ اين منظومه اثر مشاهدات او از ويرانه هاي مداين هنگام عبور از بغداد و موصل به استانبول بود، که روح او را به هيجان آورد. در سال 1293 خورشيدي "نامه عشقي" را در همدان انتشار داد؛ و "نوروزي نامه" را نيز در سال 1296 خورشيدي، پانزده روز پيش از رسيدن بهار در استانبول سرود و در چاپخانه کتابخانه شمس آنجا چاپ و منتشر ساخت.او چند سال آخر عمرش را در تهران بسر برد؛ قطعه کفن سياه را در دفاع از مظلوميت زنان و تجسم روزگار سياه آنان با مسمط (ايده آل مرد دهگان) نوشت. عشقي گاهگاهي در روزنامه ها و مجلات اشعار و مقالاتي منتشر ميساخت که بيشتر جنبه وطني و اجتماعي داشت. چندي هم شخصاً روزنامه قرن بيستم را با قطع بزرگ در چهار صفحه منتشر مي کرد، که امتيازش به خود او تعلق داشت؛ ليکن عمر روزنامه نگاريش مانند عمر خود او کوتاه بود و بيش از 17 شماره انتشار نيافت.عشقي در دوره اي ميزيست که بايد آنرا دوره فجايع و خيانت ورزيها دانست. او که از اين اوضاع ننگين و فلاکت بار به تنگ آمده بود، اشعاري مي سرود که وطني و ملي بود و به ملاحظه افکار انقلابيش دم از خون و خونريزي مي زد. چنانکه عنوان يکي از مقالات خود را عيد خون گذارد. او با شجاعت به رجال و سياستمداران وقت، حملات سخت ميکرد و بر اثر اعتراضات شديدش به وثوق الدوله براي قرارداد 1919 ميلادي ايران و انگليس مدتي زنداني شد. عشقي از لحاظ اخلاقي انساني خوش مشرب، نيکو خصال و به ماديات بي اعتنا بود و زن و فرزندي نداشت. در آغاز زمزمه جمهوريت عشقي دوباره روزنامه قرن بيستم را با قطع کوچک در 8 صفحه منتشر کرد که يک شماره بيشتر انتشار نيافت و بر اثر مخالفت، روزنامه اش بازداشت شد.ميرزاده عشقي در بامداد دوازده تيرماه 1303 خورشيدي به دست دو نفر در سن 31 سالگي در خانه مسکونيش جنب دروازه دولت، سه راه سپهسالار، کوچه قطب الدوله هدف تير گلوله قرار گرفت و در نظميه از پاي درآمد. پيکرش را با مشايعت و بدرقه جمعيت بسيار انبوهي به ابن بابويه جنب قصبه حضرت عبدالعظيم بردند و در آنجا بخاک سپردند.از آثار او ميتوان به جمهوري نامه، ادبيات کلاسيک، نوروزي نامه، قالبهاي نو و نمايش نامه ها اشاره کرد.

نظر دوستان و هم عصران عشقی در مورد وی

محمد تقی بهار«عشقی مرد و از آن کشوری که هیچ‌وقت روح حساس وی از آن خشنود نبود، به سرای دیگر شتافت! من بی‌اندازه متأسف هستم که در این اوقات اخیر با آن شاعرخوش‌قریحه و نوجوان، آشنا و معاصر شده بودم! این آشنایی و رفاقت من با او زیادتر مرا درمرگ عشقی ماتمناک و عزادار ساخت.»

سعید نفیسی«درباره خداوندان هنر بهتر است که کلمه «جاه‌طلبی» را به کار بریم، زیرا که متأسفانه هنوز جاه و جلال در این کار نیست و اگر هم در جایی باشد، در کشور ما کمتر از همه‌جاست. به همین جهت من نمی‌گویم که عشقی جاه‌طلب بود. یک میل وارزویی در نهاد او بود که طبیعی‌تر از آن هیچ‌چیز در جهان نیست. بقال سر گذر هم می‌کوشد ماست و پنیر او بهتر از ماست و پنیر رقیبان او باشد.»

 محمد حسين شهريار

«عشقی، که درد عشق وطن بود درد او        او بود مرد عشق که کس نیست مرد او

 چون دود شمع کشته که با وی دمیست گرم       بس شعله ها که بشکفد از آه سرداو

بر طرف لاله زار شفق پر زند هنوز              پروانه تخیل آفاق گرد او               

او فکر اتحاد غلامان به مغز پخت            از بزم خواجه سخت روا بود طرد او

آن نردباز عشق  که جان در نبرد باخت           بردی نمی‌کنند حریفان نرد او

«هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به  عشق »          عشقی نمرد و مُرد حریف نبرد او

 در عاشقی رسید به جایی که هرچه من                   تاختم نرسیدم به گرد او

 از جان گذشت عشقی و اجرت چه یافت مرگ       این کارمزد کشور و آن کارکرد او

 آن را که دل به سیم خیانت نشد سیاه             با خون سرخ رنگ شود روی زرد او        

درمان خود به دادن جان دید شهریار      عشقی که درد عشق وطن بود درد او

عبدالعلی اديب برومند:گويند جوان و حساسي كه از عشق وطن سري پر شور داشت به تير يكي از نامردان جنايت شعار كشته شد در چنين ايامي قلب جواني دلير و بي باك كه همچون تنور بر افروخته اي مدام شعله ها به فلك مي داد هدف گلوله بيگانه پرستي ناپاك قرار گرفت و به يك لحظه تمام عروق و شرائين اش كه در آنها خون مقدس ايران دوستي جوش مي زد ، متلاشي گرديد . اين شهيد خجسته نام و اين جوان ناكام ميرزاده عشقي نام داشت كه از آن زمان كه خود  را شناخت ، قلم به دست گرفته و با وطن فروشان  خيانت پيشه تا آخرين حد توانايي مبارزه كرد او براي خدمتگذاري به وطن و ابقاء تعهدات ملي خود از جان گذشته و فداكاري در اين  راه رابالاترين افتخارات مي دانست . عشقي براي اينكه به وطن خواهان دروغي و مليون مجازي ثابت كند كه مفهوم وطن پرستي بايد باشهامت و از خود گذشتگي همراه باشد آنقدر بي پرده گفت و نوشت تا سر انجام بر سر اين كار جان بداد . عشقي بر عالميان هويدا ساخت كه همت والا و غيرت ايراني هنوز به كلي از ميان نرفته و در گوش و كنار به قدمت خود باقي است روي همين اصل او در قلب هاي مردم ايران ، نيك جاي گرفته و از هر طبقه و صنفي نامش  را به خوبي ياد مي كنند و از شهرنشين خياباني تا بيل زن روستايي او را به وطن پرستي مي ستايند .

آثار نمايشي

ميرزاده عشقي را امروز به عنوان يكي از سردمداران ادبيات نمايشي كشورمان مي‌شناسيم كه با نوشتن متن‌هاي نمايشي، يك گام براي پيش بردن اين هنر نوپا در كشورمان برداشته است. او چند نمايشنامه كوتاه نوشته است كه مهمترين آن‌ها عبارتند از اپراي"رستاخيز سلاطين ايران در خرابه‌هاي مداين"، اپرت"بچه گدا و دكتر نيكوكار"، "حلواءالفقراء، جمشيدناكام.
عشقي با آن كه خود از شاعران سنت‌گرا به شمار مي‌آيد، اما علاقه خود به شعر نو و نوآوري در بر هم ريختن شعر سنتي را با ارائه آثار جديد نشان داده است. او و ابوالقاسم لاهوتي پيش زمينه‌هاي تغيير و دگرگوني بنيادي شعر فارسي را ايجاد كرده‌اند و نيما يوشيج موفق به ثبت اين تحول عظيم در ساختار شعر فارسي شده و"شعر نو" را در چهارگوشه دنياي فارسي زبان رواج دا ده است.
عشقي با چند ديدگاه و رويكرد ادبي به سراغ ادبيات نمايشي مي‌رود تا بر پايه ارجاع مخاطب به يك قالب نوين و امروزي بتواند تأثيرات فرهنگي لازم را در جامعه عقب افتاده آن زمان ايجاد كند. يكي از اقدامات او معرفي دو نوع نمايشي ـ اپرا و اپرت ـ در سرزمين‌مان است. او كه خود شاعر است و به زبان شعر و نظم آگاه است، بهتر از هر كس ديگري از پس نگارش متون آهنگين برمي‌آمده است.

بر سنگ مزارش چنین نوشتند

در مسلخ عشق جز نکو را نکشند

روبه صفتان زشت خو را نکشند

گر عاشق صادقی زکشتن مهراس

مردار بود هر انکه او را نکشند

از اشعارش در مورد وطن:

امان از خویش را بیگانه دیدن                خود اندر خانه بیگانه دیدن

سپس بیگانه بیخانمان را                        بجای خویش صاحبخانه دیدن

روحش شاد و يادش گرامي

 

 

 ممنون از حضور سبز تان

بنام ان رب یکتا و انسان پرور هوشیار

که باشدرهنما انسان ودانای همه اسرار

نمیدانم چرا آدم در این دیر خراب اباد

نمیپرسد زخود جانا چراآمد به این بازار

جهان با این همه عبرت ز ابا و قدیمیان

چرا در او نمی گیرد اثر این همه دیدار

کجا خواهد شدن آخر نمی داند مگر آدم

که باشد در پس دنیا جهانی عاری از زنگار

برو انسان و آدم شو که این یک روز دنیا را

نباشد اعتباری را که فردا آیدت بسیار

به روز حشر در محشر که باشد روز میزان ها

نمی دانم چه خواهد گفت آدم در جواب یار

که چون کردم،نمیدانم،نمیدانستم این دنیا

به پایان میرسد روزی و ما را نیست از کردار

نمیدانم مصفا را چه پیش آمد در این دنیا

که گوید این همه اشعار و میریزد همه افکار

|+| نوشته شده توسط مصطفی در دوشنبه هفتم مرداد 1387  |
 
 
بالا